تبليغاتX
شعرهای حسین عجمی

من این رنگ تو را  یک یادگار

از روز های پیش  می دانم

  از آن روز سیاه و تیره خارا رنگ 

 از آن  ایام

 ان روزی  که من

در شهر پاک نو جوانی  گام بنهادم

******

و

تو چون گل

 گلی در یک  سحر گاه بهاری رنگ

زیبا بودی و کوچک

نکاهت  قصه ی زیبایی فردا  بیان می کرد

******

اما فقر

 آن دیو  سیاه تیز چنگ 

آن درد  رنگارنگ

 تو را  وا داشت

 بر پا  داشت

 تا

در گوشه ای خاموش بنشینی

برای نرمی جای کسی 

گل ها به هم چینی 

******

گل قالی

گل قالی

 به لب هایت

دمادم

سرمه ای   لاکی

 به جای خود چو سر بازان

 در این دوران بی سامان

******

تو می ماندی و این

پیمانه ی  خورشید لبخندت 

و دستت پیش تر  می برد  با هر پیشرفت

از لای لب هایت

گل قالی  ی صاحب کار ظالم را

******

گل قالی آن ظالم

که نان خانه شان 

در پنجه اش

بر عدل می خندید

******

و تو گویی

ز رنگ  سرخ آن رویت

 به قالی بخشی کردی

که آن شد

سرخ در سرخی

و تو

هر روز  چون برگ خزانی 

زرد تر از پیش می گشتی

******

 و اکنون  نیز ای یاد آور اشکم

به دامان کدامین اشکم

به دامان کدامین

پیرهن

انگشت خود را می بری

در زیر سوزن ها

******

کدامین بد ؟

کدامین خوش ؟

کدامین شیک پوش خانه ی دنیا

غذای خانه ات در جیب خود  دارد

کدامین  زشت را ؟ 

زیبا کند

دست هنر بارد

******

مگر دستت

کدامین آیه را سوزاند

که

گاهی  زیر قلاب  است

و اینک  در  دم سوزن؟

 

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 22:17 |

می کنم باز به روی تو نگاهی گاهی

می شوم منتظرت گوشه ی راهی گاهی


بنگرم موی سفیدم چو در آیینه ی عمر

  می خورم حسرت زلفین سیاهی گاهی


  دفتر خاطره می سوزدم از خیل گناه

  باز دل راست تمنای گناهی گاهی


تا مگر یوسف گم گشته مرا باز رسد

 می زنم دیده ی دل جانب چاهی گاهی


  آه از آن تیر که در چله ی چشمان تو بود

 در پیت خیره بماندند سپاهی گاهی

در پی آینه ی طلعت زیبای توایم

گر نمایی نظری جانب ماهی گاهی


 یک دمی شوقم و شورم دم دیگر نه چنان

تو چنین گاه بخواهی و نخواهی  گاهی


خوب دانم نرسد دست به زلفت ز«عجم»

لیک شادیم به اندیشه ی واهی گاهی

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 21:17 |

سلام امید وارم سال 90 برای تو خوش تر از


سال های قبلی باشه

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در دوشنبه هشتم فروردین 1390 و ساعت 22:7 |

گفتم ز درد دوست بگویم حکایتی

گفتا بگو اگر که نداری شکایتی


گفتم حدیث عشق تو را با که سر کنم

گفتا به جان هر آن که نخواهد ضمانتی


  گفتم به بند بند تو دارم همیشه دل

گفتا که خوب بنده ی در گاه  دولتی


  گفتم همیشه گریه کنم این بلا چرا ؟

گفتا که شکر گو که هنوزم  سلامتی 


گفتم بیا و توبه کن و دل شکن مباش

گفتا هنوز کو که بیاید قیامتی


گفتم  رخم چو لاله شد از اشک دیده ام

گفتا به سرو و لاله چه با شد قرابتی


گفتم چرا دلم همه  زخمی ز چشم تو ست

گفتا  جز این به تیر و نشان نیست  نسبتی


گفتم دلی غریب  قریب تو کی شود ؟

گفتا هنوز شاعر اشعار  غربتی


گفتم جنون قیس وجود مرا گرفت

گفتا جهان عقل کجا داشت لذتی


گفتم ز گریه خواب مرا آب می برد

گفتاخوشت که عشق بخواهد علامتی


گفتم رقیب با دگران نیز می نشست

گفتا «عجم» همیشه تو گویای تهمتی


گفتم خدا و دفتر او را قسم خورم

گفتا قسم چو یاد کنی اهل غیبتی


گفتم بیا که صحبت روی تو میکنم

گفتا به صحبت تو مرا نیست حاجتی


گفتم دوای درد دل عاشقم بگو

گفتا که چشم وگریه و بستان خلوتی


گفتم بگیر نامه که با خون نوشته ام

گفتا به خنده رو که تو اهل جنایتی 

        

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در دوشنبه هشتم فروردین 1390 و ساعت 21:52 |
در سینه نفس برای بازی است      

زندان جهان سرای بازی است


صد قطره ی خون دل به آهی

 افتاده به پیش پای بازی است


بر دیده سرشک و لب به لبخند

دیدیم که هر دو جای بازی است


 لبخند ز شوق وناله از دل

پندار  تو و صدای بازی است


ماییم و نمایشی کذایی 

وین خاک که سینمای بازی است


پیراهن زهد و جامه ی رند

این چون دگری  ردای بازی است


بر مرگ نبسته ام امیدی

دانم اجل ابتدای بازی است


بسپار به خاک و یاد او کن

  بازی است  نه انتهای  بازی است


آهو ز چه می رمی  ز شیران 

گفتند تو را غذای بازی است


آن کس که گرفت دست پیری

 نقشش  ز ازل  عصای  بازی است


بازی است جهان  به بازی اش گیر

نی گر عملت  قضای  بازی است


شیطان  زچه راه  باز دارد 

بازی رهش نمای بازی است


گر من به قلم سخن سرایم

سر گرمم واز برای بازی است


دیروز شکست خورد ه  بود  او

امروز عجم  کجای بازی است

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 21:8 |

چوکورش ز دنیا همی خواست رفت   

ز عزّش کمی هم نمی کاست رفت

***

چنین گفت :بشنو تو نیکو سخن

چو مردم مرا مومیایی مکن

***

مگر جسم من خاک ایران شود

که گردی به روی دلیران شود

***

شوم خاک و از من گیاهی شود

 مگر سایه ای بر سپاهی شود

***

شوم خاک پاکی به زیر سری  

که با آسمان می کند دلبری

***

درختی شوم  چوب آن تیر تو

شوم بهترین تیر تقدیر تو

***

 بدان برکنی دیده از دشمنت

 به آن سان که یاری نمایم منت

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در یکشنبه هشتم اسفند 1389 و ساعت 19:4 |

خوش زمانی داشتم  تا داستانی داشتم

داستانی داشتم  تا هم زبانی داشتم

هم زبانی داشتم تا چون تو جانی داشتم

 چون تو جانی داشتم تا مهربانی داشتم

مهربانی داشتم تا  لطف از آن داشتم

*****

آن چه شد  ؟ آن لطف می جویم  کنون

  باز می جویم منش  حتی  به خون

  باز می جویم  من آن جان تا جنون 

  بوته ای گل آید از  اشکم  برون خون

دل می شد فزون تا خونم افشان داشتم

******

بوته ای از عشق در دل کاشتم

 ابتدای عاشقی پنداشتم 

زندگی چون عاشقی را داشتم

جستم اوتا غیر او بگذاشتم

عشق آنی داشتم  یعنی که من جان داشتم

******

 داشتم آنی گه غیر از  جان نبود 

جان نبود او را که مهر آن نبود

گر نبود او نور در قرآن نبود

وین جهان بی نور او تا بان نبود

آن گران را من چه ارزان داشتم

******

داشتن می خواهم او را داشتن

  زو نیاید بنده را بگذاشتن

  پرده باید از جهان  بر داشتن

مرگ را چون  زندگی انگاشتن

زندکی با عشق  خوبان داشتم

******

قطره ی غم را به در یا وصل کن

این غم خاکی به بالا وصل کن

من ندارم صبر حالا وصل کن

  این دل این لحظه نالا  وصل کن

من به یمن  گریه ها  جان داشتم

******

  از جهان غیر خود برهان مرا 

در کنار درد خود بنشان مرا

  غیر دردت نیست در دکان مرا

 می طلب از غیر خود پنهان مرا

ای بسا پیدا که پنهان داشتم

******

 لحظه هایم  باز  خرم می شود

 شادمانی هایم از غم می شود

سفره ی عشقم  فراهم می شود

هضم مغزم عشق کم کم می شود

کمکمک بودن  فراوان داشتم

******

دست گیر م باش دستم را بگیر

  گو اسیرم باش تا گرددم  امیر 

این غمت چندی است با من کرده دیر

 من کجا می گردم از درد تو سیر؟

جون ز آب چشم خود نان داشتم

*******

چشم من بگذار خون باشد ولی 

لحظه هایم پر جنون  باشد  ولی

جسم در پیشم زبون باشد  ولی

درد هایم در درون باشد  ولی

چشم یاری من ز یاران داشتم

******  

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 19:4 |

من نخشکیده ام اما

نیست در کالبدم

رویشی از فصل بهار

حس از نو شدن  آن  اصل بهار

من نخشکیده ام  اما

در تنم حس به دل  تاخته نیست

همه ی مزرعه ی جان مرا

عشق یا وسوسه در یاخته نیست

من نخشکیده ام اما

چشم ها یم در گل  بوی گل می بیند

ولبانم  زهماهنگی مو سیقی پرواز و بهار

قصه ی پر غم دل می چیند

من نخشکیده ام  اما

در روان بودن آبی که مرا برد به احساس نگار

گذر ی  می بینم

که من و ما وتو واو

وشما

آن ها را

می زند دست کنار

من نخشکیده ام  اما

عشق در من خشکید

و درونم پوک است

ریسمان اجل است

رشته ی چرخه که اندر دوک است

*****
من نخشکیده ام اما

دیر گاهی است  نهال دل من بی آب است

و اگر نور به چشمانم هست

کور سویی است

کم از تابش یک  شب تاب است

من نخشکیده ام اما 

دست هایم دگر از نرمی گل بیگانه است

وشیاری  که در این پیشانی است

نا امید از تپش  رویش یک نو دانه است

من نخشکیده ام اما

نقشه ی دلبر جغرافی من گم شده است

پایم هم سویه ی مردم شده است

مردمی چند

که یک روز نمی دانستند

عشق در خانه ی دل می روید

وغبار همه ی پول تو را می روبد

و زپیوستن چشمان  تو با بازوی ناز

خط گل می روید

من نخشکیدهام  اما کفش هایم سفر خانه ی دنیا دارد

و چه دنیای دنی !!

که در آن رنگ ریا جا دارد

من نخشکیده ام اما

رقم سرد چکی ترجمه ی هست من است

وقت حس کردن گل  دست کشی  دست من است

من نخشکیده ام اما

در نمازی  که سحر می خوانم

مثل یک ظهر –که بی شبنم تنهایی ها ست-

خشکی مهر درونم پیداست

جای ایاک وایاک  آن آیه ی ناز

که تن کودکیم را  لرزاند

که مرا  در همه ی حادثه ها می رقصاند

آتنا

غلظت معنا دارد

درنمازم  گاهی حس مرطوب خطا جادارد

من نخشکیده ام اما

گاه در روزه ی من

طعم یک  رشوه  به خوان بنشسته است

کاش جای تن  فرتوت

ببینند مرا  که در افطار دلی  بشکسته است

کاش از نو در دل من

بی که آن گلکده ی عالم هستی بیند

مثل آن حس دل انگیز  اویس قرنی

یاد دلبر می کرد

شاخ خشکیده ی احساس مرا

یاد او تر می کرد

در دلم واژه ی سبز معراج

اندکی سر می کرد

من نخشکیده ام

اما خشکم

که نسیم گذر یار

نوازشگر این جانم نیست

ظاهرم منفی پنهانم نیست

من نخشکیده ام اما

دیگر امی شکوا شدنم بی معناست  پول را می دانم

وکمی آهن وسیمان  به لباسم وصل است

این نشان فصل است

فصل از فصل بهار رویش

فصل از عشق

خدا

اندیشه

از دانش

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 20:8 |

تاتویی بر لب جو


   آب آیینه ی روی تو شده است  

 

موج بازیچه ی موی تو شدهاست

آب همرنگ گلوی تو شدهاست

                                                           تا تویی بر لب جو                                                                                                                  

آب با ماه برابرشده است

ماه با آب  برادر شده است

ارزش آب به از باده ی ساغر شده است

                                                           پای در کوچه یقین بنهادی                          

خاک صد کوچه معطر شده است

تا گذر می کنی از کوچه ی باغ

                                     لای هر شاخه سری بر شده است 

              بهار 85 تهران

 

+ نوشته شده توسط حسین عجمی در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 20:3 |

می توان از تبار آینه بود                    


وبه حق بوسه کار آینه بود


میتوان از تمام شهر گریخت


كنج يك ده كنار آينه بود

 


اول روستای کوچک ما


جوی آبی بهار آینه بود


بین هنگامه ی شکوفه وبرگ


گل سرخی سوار آینه بود


وچه گویم ز دلبری که رها


از تمام  و دچار آینه بود


هر که دل داشت صید اومی شد


وخود او شکار آینه بود


او خودش بود ورخ در آیینه


آن چه آمد هوار آینه بود


رفته بودم به کوی کودک ها


یارب ان جا دیار آینه بود


چهره ای ساختم ز نا مردی


وقت دیدارش عار اینه بود


چهره ای بود رنگ یک رنگی


دیدنش افتخار آینه بود


باغ عرفانیم ز خون جگر


میوه دل انار آینه بود


بی قراریم را نشانم داد


راستی چون قرار آینه بود


یارم آیینه دیدوزیبایی


همه یگ آن نثار آینه بود


صبح آیینه گشت  وجدان ها


یک نفر شرسار ایینه بود


بی نهایت تکررش را دید


گرد قلبش نوار آینه بود


فصل گیلاس های نو بر عشق


باغ را خنده بار آینه بود  


رو به روی حیاط دلبر من


کاشکی کوچه سار آینه بود


من ز خود می گریختم "عجمی"


در نگاهم فرار آینه بود


23/12/1384تهران
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین عجمی در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 11:53 |


Powered By
BLOGFA.COM